تبليغاتX
دنیای دیوانه ها
دیوانه عاشق

 

صدای جیرجیرک ها سکوت شب را در هم شکست .صدای همدم شبهایم را شنیدم ، آری باران بود که دوباره در نهایت سکوت صدایم می کرد و مرا فرا می خواند. صدایش را نشنیده و نگاهش را نا دیده گرفتم.بی اختیار به ساعت نگاه کردم.پاسی از شب گذشته بود،تنهایی علاجی جز معشوق نداشت .دوباره مرا خواند این بار به کنار پنجره ی کوچک اتاق که می توانست حوادث بزرگ را نشان دهد رفتم.نگاهی  به آسمان تیره و تار شب کردم و بار دیگر نظاره گر چشمان خیس و دل شکسته ی او شدم.

اشک هایش مانند هر شب بی پایان بود و........

به او گفتم که علت چیست؟چرا هر شب مرا با سکوتش صدا می کند؟مگر او نیز مانند من همدمی ندارد که دیگران را آزار می دهد!

بازگشتم و زمانی که قصد بستن پنجره را داشتم ......صدایش را شنیدم،آری خودش بود ، پاسخ داد و گفت :عاشقی؟

گفتم:آری ، مگر صدای گریه هایم به تو نمی رسد؟

گفت:البته،ولی عاشقی به گریه نیست!              

گفتم:مگر احوال نا خوشم را نمی بینی؟

گفت:آری،ولی عاشقی به احوال نا خوش نیست

گفتم:مگر زجه های شبانه ام دیوانه کننده نیست؟

گفت:هست، ولی عاشقی به زجه نیست

گفتم:مگر شب زنده داری ام دلیلی بر عاشقی نیست؟

گفت:دلیل محکمی نیست

خسته شدم ........

هر دلیلی آوردم رد کرد ، گفتم آخر چرا؟

گفت: قصد رسیدن داری؟

گفتم: عشق برای رسیدن است نه اینکه عاشق شوی و تنها بمانی

گفت:سخت در اشتباهی و ادامه داد...........

من هم عاشقم .نیشخندی از سر تمسخر زدم و گفتم اگر عاشقی ، یک عاشق را توصیف کن.

درنگ نکرد و جواب داد:

عاشق یعنی.......                                                  

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 14:34  توسط محمد | 

www.nima-yooshij.blogfa.com

آسمان توی همین پنجره بود

خودم دیدم

بود . . .

ولی حالا نیست

امروز وقتی تو دعا می کردی

شنبه آخر

که آسمان شکسته شکسته نارنجی می شد

آن موقع که خورشید می رفت

پنجره سیاه

خودش را گره می زد به رفتن امروز

آن موقع بود آسمان گم شد

ولی دعاهای تو به گوش خدا نشست

و من چشم هایم را به انگشت او گره می زنم

می خندم و بعد از ترس گناه خنده ام تلخ می ماسد

حالا فراموشی برای تو نقطه آخر می شود

 نشستن به جای تو

و بخش بخش کردن حرف هایت

فراموشی برای من

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 16:25  توسط محمد | 

 

                                                                                               عاشقانه 

   به تو فکر کردم

                    در این هرج و مرج خانه

     و با انگشتم

              زیبایی تو را دو چندان

                             بر دیوار خیال کشیدم

                                          ابر خیال تو برسرم بارید

آرایش تو را ...

        زیبایی تصور مرا

                             و حتی ...

                                  هرج و مرج خانه را

                                                                   شست ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 15:46  توسط محمد | 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 19:15  توسط محمد | 

 

 محبت شدیدی که سابقا ابراز میکردم

دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو

روز به روز زیادتر میشود و هرچه بیشتر ترا میشناسمت

پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار میگردد.

در قلب خود احساس میکنم که ناچارباید

از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که

شریک زندگی تو باشم زیرا صحبت هایی که اخیرا با تو کردم

طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و

بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و میدانم که

خشونت طبع و تند خوئی تو مرا بدبخت خواهد کرد.

اگر ازدواج ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو

به پریشانی و بد ختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را

در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من

هیچگاه با تو رام نخواهم شد و نفرت و کینه ام پیوسته

متوجه تواست این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که

از تو میخواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که

این نامه را از صمیم قلب مینویسم و چقدر تاسف میخورم اگر

باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو میخواهم

که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا حرفهای تو سراسر

مهمل و دروغ است و نمیتوان گفت که دارای

لطف و حرارت میباشد بطور قطع بدان که همیشه

دشمن تو هستم و از تو بشدت متفنر هستم و نمیتوانم فکر کنم که

دوست صمیمی و وفادار تو هستم

 

دوست خوبم

اگر میخواهی بدانی که راز این نامه چه بوده است نامه را یک بار دیگر یک خط در میان بخون.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 17:23  توسط محمد | 

کلید قلب هر کس فقط به دست یه نفره .اگه شد دوتا دیگه بدرد نمی خوره

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 17:21  توسط محمد | 
شبی دور از تو ـ اما با تو ـ تا صبح

د ر آن دوران شیرین ره سپردم

 تو را با خود به آنجا ها که یک عمر

 غمت جان مرا می برد بردم

هزاران بار دستت را به گرمی

به روی سینه ی تنگت فشردم

 وفاهای تو را یک یک ستودم

 خطا ها ی تو را ده ده شمردم

 ز حد بگذشت چون خودکامگی هات

صفا ی خویش را افسوس خوردم

 به چشم خویشتن دیدی در این عشق

تو در من زیستی.من در تو مردم

دست مرا بگیر.که باغ نگاه تو

 چندان شکوفه ریخت که هوش از سرم ربود

 من جاودانی ام.که پرستوی بوسه ات

 بر روی من دری ز بهشت خدا گشود!

اما چه می کنی

                    دل را

 که در بهشت خدا هم غریب بود...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:37  توسط محمد | 
عكس ها را ببين و حالشو ببر

دنباله عكس ها را مي توانيد در ادامه مطلب مشاهده كنيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:36  توسط محمد | 

یه روز دل رو دادم بهت

 

امروز می خوام پس بگیرم

 

دیگه نمی خوام دروغی

 

برای چشمات بمیرم

 

تو اونی نیستی که دلم

 

یه عمری آرزوش رو داشت

 

اون که به پاش این دل من

 

بود و نبودش رو گذاشت

 

نفهمیدم که چشم تو به من

 

خیانت می کنه دلت پیش

 

غریبه ای ازم شکایت می کنه

 

من میرم بسه دیگه

 

طاقت موندن ندارم

 

بین این همه گناه

 

حس واسه نوشتن ندارم

 

بزرگترین گناه من باورعشقت بود و بس  

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:1  توسط محمد | 

 

 

با دلم غریبی کردی

 

رفتی و پیشم نموندی

 

هر چی که واست نوشتم

 

همرو   زدی   سوزو ندی

 

حالا دارم می نویسم بی کس و تنها

 

حالا دارم می سوزم من توی دردام

 

توی سینه دیگه من هیچی ندارم

 

بی تو دارم می میرم من توی دردام 

 

بی تو دارم می میرم ..................

 

بی تو دارم می میرم ..................

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:1  توسط محمد | 
 
Oneline users :

کدهای خفن جاوا اسکریپت

border="0" ALT="Google" align="absmiddle">